یک پیاده‌روی بدون مزاحم و موی دماغم آرزوست…. عصر یه روز دلگیر، جمعه ۱۴ فروردین حوصله‌ام حسابی سر رفته بود . دلم نمی‌خواست تو اون هوای خوب خونه بمونم. دوست داشتم بزنم بیرون و تو شهر پیاده بگردم. تمام ایام عید رو شوهرم سر کار رفته بود و شباش خسته به خونه اومده‌ بود. یکی از پسرهام هم که در پیش‌دانشگاهی درس می‌خونه از دوم عید کلاساش شروع شده بود. البته دو روز آخر اسفند رو جنگی رفتیم شمال و برگشتیم. ولی تو ایام ۱۳ روزه‌ی عید به غیر از چند عیددیدنی کوتاه و مختصر و دیدن چند جای شهر با پسر بزرگم، ...

یک پیاده‌روی بدون مزاحم و موی دماغم آرزوست…

 

 

 

عصر یه روز دلگیر، جمعه ۱۴ فروردین حوصله‌ام حسابی سر رفته بود . دلم نمی‌خواست تو اون هوای خوب خونه بمونم. دوست داشتم بزنم بیرون و تو شهر  پیاده بگردم.
تمام ایام عید رو شوهرم  سر کار رفته بود و شباش خسته به خونه اومده‌ بود. یکی از پسرهام هم که در پیش‌دانشگاهی درس می‌خونه از دوم عید کلاساش شروع شده بود.
البته دو روز آخر اسفند رو جنگی رفتیم  شمال و برگشتیم.
ولی تو ایام ۱۳ روزه‌ی عید به غیر از چند عیددیدنی کوتاه و مختصر و دیدن چند جای شهر با پسر بزرگم، دیگه جایی نرفتیم.  من همه‌ش یا پای تلویزیون بودم و یا کتاب می‌خوندم. تقریبا همه‌ی دوستام هم مسافرت بودن یا مشغول دید و بازدید با اقوامشون.

 

 

اون روز تا حاضر شدم برم پیاده‌روی،  دم در دیدم شوهرم از سرکار اومد. گفت وایسا منم باهات بیام. گفتم تو خسته‌ای و منم می‌خوام خیلی راه برم.
با نگرانی گفت ولی خیابونا خیلی خلوته، اذیتت نکنن. خندیدم و گفتم دیگه کی با من کار داره!! تازه، نگران نباش، سعی می‌کنم ماشینو ببرم وسط شهر پارک کنم و  تو خیابون اصلی پیاده‌روی کنم. خوبه؟ خیالش کمی راحت شد و اومد تو خونه و من درو  بستم و رفتم بیرون.

 

 

هوا بی‌نهایت دلپذیر بود. نسیم خنک به صورتم می‌خورد و کیف می‌کردم. بی‌اختیار نفس عمیق می‌کشیدم. احساس می‌کردم هوا پر از اکسیژنه. اکسیژنی که آدمو مست می‌کنه.

تو خیابون اصلی، شرایط از هر نظر خوب بود، تک‌وتوک مغازه‌ها باز بودن، و تعداد کمی از مردم، بیشتر به صورت خانواده، مشغول خرید بودن. نه اونقدر شلوغ بود که نشه بدون تنه زدن و تنه خوردن راه رفت و نه اونقدر خلوت که آدم احساس تنهایی و ترس کنه.
با خیال راحت تند تند راه می‌رفتم  و شاید لبخندی هم بر لب داشتم، که ناگهان احساس کردم کسی مثل سایه منو تعقیب می‌کنه.

 

 امیدوار بودم اشتباه کرده باشم. جلوی اولین مغازه ایستادم. او هم ایستاد. نگاهش کردم، مردی حدودا سی یا سی‌و پنج ساله بود. گوشی موبایلش رو روی گوشش گرفته بود و می‌گفت عزیزم هر ��دومو پسندیدی بگو برات بخرم.   گفتم حتما با من نبوده و دچار  سوءتفاهم شده‌ام  و راه افتادم. اما مرد باز هم تعقیبم کرد. به بهانه‌ی خرید وارد چند مغازه و فروشگاه شدم.  حتی رفتم چند جا لباس پرو ‌کردم.
اما وقتی برمی‌گشتم می‌دیدم منتظر ایستاده. و باز هم با گوشی موبایل روی گوشش  می‌آمد جلو و  نزدیک گوشم عین وز وز مگس می‌گفت اینقدر سرم ندوون جیگر، هر جا بری دنبالت میام. نازتو خریدارم.
این‌ها رو حتی جلوی خانواده‌هایی که جلوی ویترین وایساده بودن  می‌گفت.

 

اعصابم خرد شده بود. اگر چیزی می‌گفتم، لابد می‌گفت با تو نبودم و داشتم با تلفن حرف می‌زدم. قدم‌هامو تند ‌کردم، کند کردم. رفتم اونور خیابون، همه جا گوشی به دست دنبالم میومد. بالاخره فکری به نظرم رسید. فروشگاهی می‌شناختم که یک در هم در خیابان پشتی داشت. از این در رفتم و از در پشت فرار کردم.
بالاخره از دستش راحت شدم.
سعی کردم دیگه در صورتم احساس لذت از هوا و پیاده‌روی مشهود نباشه. خود همین مزاحمت اخمی رو پیشونیم نشونده بود.
حدود سه چهار کیلومتری همینطور ‌رفتم. گاه‌گاهی متلکی چیزی می‌شنیدم که نسبت به تعقیب کردن بازم بهتر بود. تموم خانم‌های ایرانی فکر کنم به متلک‌های گذری عادت کرده باشن.

 

 بعد به پارکی رسیدم و دورش زدم و برگشتم. موقع برگشتن احساس  شادی و نشاط داشت به من برمی‌گشت که باز احساس کردم کسی تعقیبم می‌کنه. کم‌کم صدای وز‌وزش هم  به گوشم رسید.  از شکل اندامم می‌گفت. من به جایش خجالت کشیدم. جلوی ویترین  یک مغازه‌ی کفش‌فروشی وایسادم. عکسش در شیشه ویترین درست پشت سرم معلوم بود. جوانی حدودا بیست، بیست‌ویکی‌دوساله  به نظر میومد.  قدم‌هامو  تند کردم. اونم تند کرد. وارد مغازه‌ی کفش فروشی دیگری شدم و چند کفش امتحان کردم. شاید می‌فهمید من  از نظر سنی به دردش نمی‌خورم و دست برمی‌داشت. آنقدر پررو بود که  وارد مغازه شد و درست بالای سرم ایستاد. کفش‌ها را با ناراحتی پس دادم و راه افتادم. فکر کنم کارمندان کفش‌فروشی متوجه شدند مزاحمم شده.

 

پسر پشت سرم میومد  و مرتب قربون صدقه‌م می‌رفت. خیلی عصبانی شده بودم و  به صورت عصبی می‌دویدم. دیدم بچه پررو درست کنارم داره می‌دوه. رفتم اونور خیابون، اومد، رفتم یه خیابون دیگه، اومد. ایستادم نگاهش کردم، خواستم یک سیلی بهش بزنم، آنقدر قیافه‌ی مظلوم و معصومی داشت که دلم سوخت. چند بار گفتم لطفا مزاحم نشو! خجالت بکش! اما دست بردار نبود. اومدم از جلوی پلیس رد بشم، شونه به شونه‌م اومد. خواستم به پلیس بگم که این مزاحممه، گفتم نکنه پلیس منو محکوم کنه و بگه چرا بدون شوهرت اومدی بیرون. از یه لحاظ هم دوست نداشتم برای پسری به سن اون سوءسابقه درست کنم.
اما  اون‌ور چهارراه دیگه حقیقتا طاقتم طاق شد. وایسادم و بی‌اختیار داد زدم: مرتیکه، خجالت نمی‌کشی! تو همسن پسر من هستی. چرا  یک ساعته موی دماغم شدی؟ اعصابمو به هم ریختی و…
 جلوی چند عابر آقا که با نیش‌های باز جمع شده بودند، با پررویی گفت برای اینکه سینه‌های خوشگلی داری، دوست دارم تا دنیا دنیاست وایسم و سینه‌هاتو تماشا کنم؟ و حرف‌های دیگری شبیه به این…
 دلم می‌خواست با مشت محکم بکوبم تو سرش. با فریاد گفتم، چرا شما آقایون فکر می‌‌کنید اگه زنی تنها بیاد تو خیابون حتما باید دنبالش راه بیفتید؟
چرا شما آزادید هر وقت خواستید بیایید تو خیابون قدم بزنید، خرید کنید، اما یا خانم اگه تنها بیاد فکر می‌کنید حتما چیزیش می‌شه؟ و باید حتما مزاحمش بشید. اونم من که جای مادرت هستم.
گفتم پسرجان، دیدی که دلم نیومد بدمت دست پلیس، اما آیا وقتی می‌گید گشت ارشاد بده، خودتون رعایت می‌‌کنید؟
عابر‌ها که تعدادشون بیشتر شده بود و اولش قضیه رو جدی نگرفته بودن، با شنیدن اسم گشت ارشاد، یک‌هو ورق برگشت و شروع کردن به نصیحت کردن پسره. اولش کمی شاخ و شونه کشید که آزادم هر کاری بکنم و ازین خانم خوشم اومده. اما بقیه حسابی نشوندنش سرجاش… وقتی راه افتادم برم. هنوز داشتند بحث می‌کردند.

 

با اعصابی خراب برگشتم خونه.
شوهرم پرسید پیاده‌روی خوش گذشت؟ کسی مزاحمت نشد؟
خیلی سعی کردم اخم نکنم. گفتم خوب بود و به بهانه‌ای به اتاق خواب رفتم  و کمی به حال خودم و بقیه خانم‌ها اشک ریختم تا حالم کمی جا اومد.

 

داستان مزاحمت های خیابانی برای یک خانم - تصویر 1

 

چند روز بعد در میدون فردوسی کاری داشتم، بارون شدیدی می‌بارید، به طرف میدون انقلاب پیاده می‌رفتم که متوجه مردی حدود سی‌ساله شدم که با کت‌وشلوار سایه‌به سایه‌م میومد و هی متلک می‌گفت. من سعی می‌کردم از زیر سایه‌بون‌های مغازه‌ها برم که کمتر خیس بشم. اما اون عین موش آبکشیده  درست  زیر بارون میومد. آب از هفت‌بندش آب می‌چکید. تا میدون انقلاب سعی کردم  خودشو ندیده‌ و حرفاش رو نشنیده بگیرم. ولی مگه می‌شد.  آدم ظاهرا آرومه اما تو دلش از عصبانیت انگار داره منفجر می‌شه.
به ظرف جمالزاده تقریبا دویدم و اونم دنبالم اومد. تو جمالزاده اونقدر می‌دوید که نفهمید من سوار ماشین کرج شدم.  و از من جلو افتاد. چند متر بعد یه کمی دنبالم گشت و خیلی پررو اومد نشست تو ماشین. خوشبختانه من جلو نشسته بودم . اون رفت عقب نشست. و چون راننده با چتر بیرون وایساده بود و مسافر صدا می‌کرد تونست کلی حرف مفت(از نظر خودش حرف محبت آمیز) بهم بزنه ولی من جوابشو ندادم. انگار گوشم اصلا نمی‌شنوه. تا ماشین پر شد.
وقتی به اتوبان رسیدیم به شوهرم زنگ زدم که اونم از سر کارش راه بیفته تا با هم برسیم به ایستگاه کرج. مرتیکه شنید. اما پیاده که نشد هیچی، وقتی نگاهم به آینه افتاد دیدم داره برام بوس می‌فرسته.
گفتم یه حسابی ازت برسم که مرغای هوا برات گریه کنن.

 

ایستگاه کرج که رسیدم دیدم خوشبختانه شوهرم جلوی ماشینش وایساده. هنوز بارون شدیدا می‌بارید. مرد مزاحم  پررو پررو دنبالم راه افتاد و متلک می‌گفت. حالا احمق در تماس چندباره با شوهرم تو راه می‌دونست میاد دنبالم. شوهرم از دور متوجه شد. تا بهش رسیدم گفتم این آقا از میدون فردوسی تا اینجا دنبالم راه افتاده. شوهرم عین عقاب پرید بگیردش، مرد مزاحم یهو راهشو کج کرد و پرید تو خیابون جلوی ماشینا. نزدیک بود تصادف کنه . ماشینه ترمزش کشیده شد اما بالاخره گرفت و اون تونست جون سالم به در ببره تا به نحو احسن و صحت و سلامت کامل قادر باشه مزاحم زن‌های دیگه بشه. 

 

——

 

یادمه سه چهار سال پیش که با همسرم رفتیم دبی، دوسه روز اول -که همه جا با هم بودیم ـ دیدم هیچ مردی نگاهم نمی‌کنه و به غیر از دست درازی دوسه آقای فروشنده به بهانه‌ی دادن جنس یا گرفتن پول، هیچ موردی از متلک و نگاه هیزانه  در خیابوناش ندیدم. حتی در ساحل دریاش که مایو پوشیده بودم هیچکس نگاهم نکرد.
اون‌قدر احساس امنیت می‌کردم که روز آخری که  شبش پرواز داشتیم  ولی من هنوز خرید‌هام رو نکرده بودم و همسرم  هم می‌خواست لوازم فنی برای خودش بخره، بهش پیشنهاد دادم  هر کدوممون دنبال خریدهای خودش  بره  و دوسه ساعت قبل از پرواز جلوی هتل بیاییم برای برداشتن ساک‌هامون. همسرم قبول کرد.

 

 

تاکسی گرفتم و آدرس یک فروشگاه مشهور رو دادم. راننده پاکستانی اونقدر منو در خیابونا الکی چرخوند که هم کرایه رو زیاد کنه و هم از خودش حرف بزنه. آخرش هم در اثر اعتراض من یه جای بیخود که اصلا ربطی به اون فروشگاه نداشت پیاده‌م کرد و چرت و پرتی گفت و رفت.
یه تاکسی دیگه سوار شدم. شکر خدا این‌یکی که سودانی بود  منو یه راست برد به همون فروشگاه و گفت راننده‌ی قبلی اصلا یه مسیر دیگه شما رو آورده. می‌تونستید شماره‌شو بردارید و بدینش دست شرطه. شرطه گواهینامه‌شو باطل می‌کرد و دیپورتش می‌کرد به کشور خودش.

 

 

 در فروشگاه چرخ رو برداشتم و شروع کردم به خرید. بیشتر سوغاتی‌های خوب رو از همون فروشگاه خریدم. چرخ تقریبا پر شده بود که دیدم مرد عرب قد بلند و درشت هیکل و شکم گنده‌ای  با لپهای سرخ و سفید با لباس و سربند عربی هی از پشت قفسه‌ها برام دالی می‌کنه و می‌خنده. ندیده گرفتم. پیش خودم گفتم اینجا که ایران نیست بهش بگم مرتیکه مزاحم نشو و…
اینقدر هم ماشالله دختر خوشگل و س..سی تو این کشور هست که دیگه کی به من با این سن و سال و هیکل با اضافه وزن نگاه می‌کنه.
اما زهی خیال باطل. مردک ول‌کن نبود. توی قسمت حوله‌ و لحاف که کمی خلوت بود، یک‌راست اومد طرفم  و اومد یه موبایل  بذاره تو دستم که دستمو کشیدم و  موبایله افتاد زمین. برداشتش و دوباره به سمتم گرفت. به انگلیسی گفتم فکر کنم منو با یکی اشتباه گرفتید. در حالی‌که صداش از شدت شهوت می‌لرزید به فارسی جواب داد: من زن ایرانی  خیلی دوز داشت(دوست)… گفتم شما غلط کردید دوز داشت. من شوهر دارم.  اشتباه گرفتید! و چرخو روندم به یه سمتی دیگه.
فکر کردم  الان دمشو می‌ذاره رو کولش و می‌ره. اما نه،  باهام اومد و به زور چرخ دستیمو از دستم درآورد و گفت: من حزاب (حساب)کرد، زن ایرانی دوز داشت مرد عرب براش حزاب کرد!  با لحن مسخره داد زدم، بیخود، من دوز نداشت!
اما مگه مردک ول‌ می‌کرد. تازه شروع کرد با همون فارسی مسخره‌ش حرفای س..سی زدن…  با عجله به سمت صندوق راه افتادم و با صدای بلند گفتم الان شرطه خبر می‌کنم. فهمیده بودم از شرطه(پلیس) خیلی می‌ترسن. یهو غیبش زد.

 

تاریک شده بود. با خریدهام اومدم منتظر تاکسی وایسادم. بر خلاف همیشه هیچ تاکسی در اون حوالی نبود، بعد از حدود نیم ساعت ماشین سفیدی جلوی پام ایستاد و مرد راننده با لباس عربی به فارسی گفت. خانم‌ بفرمایید، می‌رید هتل …. (اسم هتلی که دراونجا اقامت داشتیم آورد) با خوشحالی گفتم بله. راستش نمی‌دونم چرا به صورت احمقانه‌ای فکر کردم شوهرم تاکسی فرستاده برام.  اومد کمک کرد بارهامو در صندوق عقب جا داد. در جلو رو باز کرد ولی من عقب نشستم. به محض اینکه راه افتاد فهمیدم تاکسی نیست. شروع کرد از زن‌های ایرانی تعریف کردن. من هیچی نگفتم و خدا خدا می‌کردم زودتر برسیم. می‌دونستم راه زیادی تا هتل نداریم.
عین بلبل فارسی حرف می‌زد و می‌گفت چند شرکت داره و وضع مالیش خیلی خوبه. چقدر ساختمون و ویلا در کجا و کجای دبی داره و…. زانوی پای چپش رو به صورت خیلی بدی تا نزدیک پنجره‌ی در سمت چپ تکیه داده بود  و لنگش را باز گذاشته بود. که شاید مثلا بگه ماشینم دنده اتوماتیکه یا چیز دیگری…
 سرشو برگردوند و پرسید شما دبی رو دوست داری؟ دوست داری با یکی از شیخ‌های دبی ازدواج کنی و برای همیشه یک زندگی خوب داشته باشی؟ هر چی اومدم حرفو عوض کنم که چقدر خوب فارسی حرف می‌زنید و… با جوابی کوتاه که شرکای ایرانی دارم سرو تهشو هم می‌آورد و دوباره سوالی مثل سوال بالا می‌کرد. می‌دونستم راه رو هی داره دور می‌زنه و اصلا به مقصد هتل مورد نظر نمی‌ره. نمی‌دونستم اشتباهمو چه‌طوری جبران کنم.

 

 

ناگهان فکری به نظرم رسید. بهش گفتم  از دبی خیلی خوشم اومده .کشور واقعا قشنگی دارید. من خبرنگارم. اومدم از وضع کشورتون و بخصوص وضع زن‌های ساکن اینجا  گزارشی تهیه کنم.  برام جالب بود که تا وقتی با شوهرم تو کشورتون می‌گشتم هیچکس نگاهم هم نمی‌کرد.  مخصوصا از شوهرم خواستم  اجازه بده یه‌چند ساعت تنها باشم تا برخورد مردان دبی رو با زنان تنها ببینم. فکر می‌کنم اینجا محیطش برای خانوما خیلی امن باشه. موبایلمو از کیفم درآوردم و با گفتن یه با اجازه‌ی مختصر، در حالیکه سرش رو عقب گرفته بود، عکسی ازش گرفتم و پرسیدم، اجازه می‌دید صداتونو هم ضبط کنم؟ یهو برخوردش عوض شد، لنگشو جمع و جور کرد و گفت خواهش می‌کنم.
یه عالمه سوال‌های الکی پرسیدم که خانم‌هاتون(آخه گفته بود سه زن داره) چقدر آزادن برن این ور و اون ور. چه طوری لباس می‌پوشن؟ شما بهشون می‌گید نقاب روی صورت بزنن و فقط چشاشون معلوم باشه یا به میل خودشون اینطوری می‌پوشن؟ شما موافقید خانوما رانندگی کنن و از این جور سوالات.

 

 

عین بچه‌ی آدم به سوال‌هام جواب می‌داد. سعی می‌کرد مرد روشنفکری به نظر بیاد می‌گفت من کاری ندارم زن ها و دخترام چادر و نقاب نپوشن و رانندگی کنن اما خودشون دوست ندارن.
 وقتی ازش پرسیدم چرا نمی‌رسیم هتل، گفت  اجازه می‌دید بریم شرکت از محصولاتمون به عنوان یادگاری بهتون چند تایی بدم. گفتم وای نه خیلی دیرم شده  و ساعتمو نگاه کردم و گفتم الان ممکنه شوهرم از نگرانی به شرطه زنگ زده باشه.  بعد از کمی اصرار  که زود می‌ریم زود برمی‌گردیم ، با انکارهای تند من ، منو برد جلوی هتل پیاده کرد. اما باز کم نیاورد، کارتش رو داد و گفت امشب هتل رو پس بدید و با شوهرتون بیایید خونه‌ی ما(خواستم بپرسم خونه‌ی کدوم همسرتون، که خودش گفت خونه‌های جدای زیادی داره). گفتم امشب داریم می‌ریم ایران. کلی خواهش کرد دفعه‌ی دیگه حتما از قبل بهش زنگ بزنم و هتل نگیرم. کارتشو یادگاری نگه‌ داشتم. و تا ماه‌ها روم نشد به شوهرم بگم اون روز تو دبی چی کشیدم.

 

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه